خرید بک لینک

هرچقدر هم بگی من دیگر به گذشته فکر نمیکنم باز هم چیزهایی هستند که تورا بیندازند داخل تونل زمان و ببرند به روزهایی که به خیالت فراموششان کرده ای! خواستیم روز جمعه ای شام را با خانواده بیرون بخوریم، از پله ها که بالا رفتم یک پسربچه با صورت سفید و لپ های صورتی و موهای بور و نسبتاً بلند دیدم. میخکوب شدم. برگشتم به خرداد سال 93، خانواده ی ما و خانواده ی پسرک به شمال رفته بودیم، در مسیر برگشت جایم را با خواهر پسرک عوض کردم. روی پای پسرک خوابیده بودم و درحالی که موهایم را نوازش میکرد درباره ی آینده حرف میزدیم. گاهی که بحث به جاهای باریک میرسید در نوت گوشی تایپ میکردیم تا صدایمان به پدر و مادرش نرسد. همانجا برای اولین بار درباره ی بچه هایمان رویا ساختیم. پسرک هم مانند من چشمانی جنگلی با موهای بور داشت. تصور یک بچه ی کوچک با چشم های سبز و موهای بور لبخند عمیقی روی لب هایمان آورده بود و دلمان ضعف رفته بود! حتی تا مرحله ی اسم های منتخب هم پیش رفته بودیم، میگفت اسم های اصیل ایرانی دوست دارد و من اصرار داشتم یک پسر به اسم سپنتا. در حال تبادل نظر خم شده بود و لبم را بوسیده بود، هرچه به جلو اشاره میکردم و لب هایم را به سمت داخل جمع میکردم شیطنتش بیشتر میشد. حالا پسرک رفته و رویای داشتن یک بچه شبیه به خودمان هنوز ته دلم مانده، کاش از او یک نسخه ی کوچک شده داشتم. کاش غرورم را کنار میگذاشتم و نمیگذاشتم آن سفر آخرین سفرمان شود. پسر کوچولو که حالا میدانستم اسمش "1" ست هنوز شیطنت میکرد و مادرش به دنبالش، تهدیدش میکرد که اگر ننشیند یک گوشه، از آنجا می روند، اما او شیطان تر از این حرف ها بود و مدام از نرده ها آویزان میشد. حالا عکسش را نگاه میکنم و فکر میکنم اگر بودی، اگر من بد نبودم، شاید ما هم یک "مسیحا" با چشمان روشن داشتیم! دیوانه! از شنیدن خبر بچه دار شدنت و عکس العملم به شدت میترسم. درست مثل روزی که خبرازدواجت را شنیدم و شبیه مُرده ی متحرک شدم. دوباره میمیرم. این بار واقعاً میمیرم.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:40&nbsp توسط مونی |

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 13:44

صفحه بندی