آلتو زودتر از من رسیده بود، نزدیک پارک پایین خانه منتظر مانده بود، باکلی استرس سوار شدم، دومین بار بود که بعد از دوسال میدیدمش. هنوز سلام نکرده خم شد و گونه ام را بوسید، بدون حرفی حرکت کرد، بابت مسائل اخیر دلخور بودیم اما او طبق معمول زود فراموش کرده بود. من اما ساکت نشسته بودم و فکر میکردم چند نفر دیگر روی این صندلی نشسته اند و مثل من از حضورش و بوی عطر دل نشینش آرامش گرفته اند. دستم را در طول مسیر گرفته بود و گهگاهی زیرزیرکی نگاهم میکرد. نتوانستم بیشتر از این قیافه ی دلخور به خودم بگیرم و با شوخی و خنده جو را عوص کردم. از حرف هایش پی برده بودم مرا متفاوت دوست دارد اما این دفعه خیلی اتفاقی بحث آینده و خانه ی مشترک را پیش کشید. چیزی که من هیچوقت فکرش را نمیکردم. به یک عمارت قدیمی رفتیم. تمام مدت حواسش به من بود و به معنای واقعی محترمانه برخورد میکرد. فکر میکنم تنها آدمی ست که میتواند با من بسازد و رابطه ی پایدار دوساله مان بین همه ی رفت و آمدها مهر تاییدی بر آن است. حالا از من جواب میخواهد، از محبت یک طرفه خسته است، از اینکه مثل سنگ برخورد میکنم شکایت دارد. دو روز است که درگیرم، انکار نمیکنم که دوستش دارم اما جنس دوست داشتن ها متفاوت است. من او را همیشه به عنوان حامی و هم صحبت خوب دیده ام و حالا حتی از تصور رابطه ی عمیق تر و نزدیک تر، یک بغل ساده، بوسیدن لب هایش و هم آغوشی یک جوری میشوم. برایم تکست داده که : [ وقتی میبینمت دلم میخوادت، اونوقت منتظر میمونم تا کی بشه یکبار دیگه ببینمت، میفهمی م؟ حالا تو این شرایط هنوز نمیدونم آیا میتونم مستمر ببینمت یا نه. یا باید همیشه داشته باشمت یا همیشه نداشته باشم مونی. ] آلتوی دوست داشتنی من، پسرک دیوانه ی بامحبت، من چطور میتوانم حقیقت را بگویم و دلت را بشکنم و تو و حمایت هایت را از خودم دریغ کنم؟! ..
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 2:9  توسط مونی |
برچسب:
نویسنده: رادین موسوی